به گزارش خبرچگنی، در این سال ها و در زمانی که به شناخت واقعی از سراب نای کش رسیدم به یکی از مهم ترین فانتزی های ایام جوانیم تبدیل شد و جنون وار عاشقش شدم.
یادآوری خاطرات کودکی در دبستان شهید کدخدایی و کلاسهای درس چوبی و گرد آرد گرفته از آسیاب سر چشمه که در فاصله چند متری دبستان قرار داشت همگی آمیختگی اشک؛حسرت و لبخندهای تلخ زودگذر را بر لبانم رقم می زند.
اینکه در همان دبستان با نصیحت های مادرانه هر روزه معلممان سرکار خانم زهرا گودرزی آرام آرام با پاهای کوچک خود در راه رسیدن به اهداف بزرگ قدم برمی داشتیم هیچ گاه همچنین روزی را پیش بینی نمی کردیم.
لرزیدن های سرکلاس از ترس معلمان را که ابدا به جدایی ما از معلمان ختم نشد حسرت مهربانی ها و دل های بی آلایش و کینه را هیچگاه فراموش نکرده و نمی کنیم.
دبستان شهید کدخدایی سراب نای کش درست نقطه ای بود که در آنجا آینده برایتان به شکلی رویایی و زیبا تعریف می شد و از تمثال های موفق آن روز زیاد یاد می کردند و نام می بردند.
بله رسیدن به سن نوجوانی و جوانی مرحله و زمینه ورود ما به اجتماع و همان آینده ای بود که برایمان به شیرینی هر چه تمام تر ترسیم و تعریف شده بود.
حروف متصل به دهان گویندگان و گوش های بیچاره ی ما شیرینی بیشتر آینده را به شب نخوابی های شب امتحانات و تلاش های ما مرتبط می دانست.
گفته های تعبیری منحصر به فردی که هیچگاه فرم و خاص آنها یا آینده ی ترسناک ما یکی نبود و همخوانی نداشت.
به راستی که تمام گفته ها و نوشته ها درباره سرنوشت ما ختم به حقیقت نشد.
بارها در گوش هایمان نجوا می شد که جهان بازتابی از خود شماست؛این خود شما هستید که آینده را خواهید ساخت اما اینچنین نبود و آینده ما تحمیلی و به جبر بود.
ما قربانی داد زدن ها و تنبیه های پدرانه و مادرانه معلمانی شدیم که از سر دلسوزی و برای ساختن آینده ای شیرین بهترین ایام کودکی و نوجوانیمان را تلخ کردند.
نمی دانم شاید صدای آسیاب و چشمه کنار مدرسه هیچگاه اجازه آموختن؛ شنیده شدن صدای قل قل ها و حباب های درشتی که بر آتش آینده افتاده و آن را شعله ور می کرد را نه دیدیم و نه شناختیم.
چقدر دروغ بزرگی بود که آرامش حال شما برای دنیای فردایتان ضروری است و چقدر دردناک بود که پدران ما برای همین آسایش یک لحظه از تلاش دست نکشیدند.
نقاب دروغین و توهمی آینده ای که برای ما شیرین تعریف شده بود با خروج از دبیرستان حضرت امام خمینی ره سراب دوره کنار زده شد و آشفتگی های روانی و ذهنی وجود ما را چون آتش دربر گرفت.
امروز ما بر خلاف عدالت و واقعیتی بود که هر روز صبح برای شنیدن آن ما را در صف های طولانی چون سرباز با موهای تراشیده شده به خط و فریاد می زدن و تحمل این عذاب ها را پله های رسیدن به امروز معرفی و توجیه می کردند.
فقط خدا می داند که درد کشیدن گوش هایم در یک صبح زمستانی سرد توسط آقای چنگایی ناظم عزیزم بخاطر بازیگوشی و توجه نکردن به حرف های همیشگی هنوز خاموش نشده است.
زجرهای تحمیلی به ما که تبلور آینده ای سرشار از خوشبختی بود و هیچگاه تحقق نیافت را می توان یک باج گیری از روزگار نامید که در این میدان زور روزگار چربید و اندک رمق کودکی و نوجوانی ما را نیز به تاوان آن سبک سری ها و غفلت ها گرفت.
حتی یک لحظه هم خود و دوستان هم کلاسی ام را مقصر و مسبب امروزمان نمی دانم.
برای کودک و نوجوانی که جز به لحظات و دقایق فکر نمی کند نمی توان انتظار تحلیل دهه های پیش رو را داشت؛خرد از درون بر می خیزد اما برای کودکان شاید این تعریف معنا پیدا نکند.
نگاه ها و تعاریف های ژرف معلمین ما به آینده در کنار زحمت کشیدن های بی وقفه و شبانه روزی پدران و مادران در تامین و رفع نیازها هرگز با شرایط کنونی همخوانی ندارد.
دوستان ما که سعادت و بخت یارشان بود و هرگز پای به مکتب خانه ها نگذاشتند باعث حسرت ما شده که چرا از آنها تبعیت نکردیم.
آینده ایی که امروز من است بی هیچ تردیدی نمی توان نه آن را مصداقی توصیف کرد و نه به دنبال مقصری برای آن بود اما در یک نگاه جامعه شناسانه باربارا میزتال جامعهشناس معروف از یک اصلی یاد می کند بنام««خطر پیش بینی ناپذیر»»یعنی زندگی کردن در اجتماعی که هرگز نمی توان در آن یک پیش بینی کرد و در این زندگی باید آمادگی ورود به هر شرایطی را داشته باشید.
ولی تصویری که در ذهن ما برای امروز نقش بسته بود آگاهانه یا ناآگاهانه صدایی از طبل های نابودی در آن هرگز به گوش نمی رسید.
چه خوب است که یک نفر پیدا شود و تاریخ تلخ این زندگی ما و امثال ماها را بنویسد.
ما و دیگر فرزندان این جامعه همگی آموخته ایم که مادها و پارس ها مهمترین عناصر صاحب قدرت در هزاره اول قبل از میلاد بودند اما کسی نمی داند که چرا ما در گذشته ای خوب و آینده ای تلخ گرفتار شده ایم و که برای تحمل باید هر لحظه خاطرات گذشته را مرور کنیم.
گفته ها و آموخته های ما از آینده ای که امروز است را می توان بعنوان شوخی هایی رکیک معنا کرد که جز به بازی گرفتن سرنوشت و عمر ما هدفی دیگر نداشتند.
وقتی در فضای پر از طراوت مدرسه شهید کدخدایی؛شهید بهشتی و حضرت امام خمینی ره روزگار را بنام دانش آموزی سپری می کردیم اصلا از پلیدی و خباثت دنیایی که قرار بود بعد از سال ها پای به آن بگذاریم چیزی نه یاد نگرفته بودیم و نه شنیده بودیم هر آنچه که بود عکس گل و بلبل بود که می بایست با درس خواندن و کسب علم و دانش به آن دست پیدا کنیم.
دیدن چین و چروک های دست و صورت های پدران و مادران که در خیال خام خود اینگونه می پنداشتند که در روزگاری نه چندان دور مزد و حاصل این زحمات را که همان سروسامان گرفتن فرزندان است را خواهند گرفت اشک را بر گونه های هر انسانی یا هر مذهب و آئینی جاری می سازد.
پدران بینوای ما نمی دانستند محصولی که در حال کاشت و نگهداری از آن هستند هرگز به مرحله برداشت نخواهد رسید و باید تا آخر عمر از آن مواظبت کنند.
«تاریخ بی رحمانه این سرنوشت شوم ما را قضاوت خواهد کرد»
به راستی اگر پدران می دانستند که روزگاری تلخ و پر از درد و زجر در انتظار فرزندانشان هست چکار می کردند؟
زیاد با قلم بازی نمی کنم و خلاصه بگم بعد از طی مراحل و پروسه های درسی در دانشگاه و انجام خدمت سربازی با ورود به این آینده ای که از دهه هفتاد تاکنون منتظر رسیدنش بودم هوای دلم بهم ریخت و تعطیل شد.
سالها چشم انتظاری و کنار آمدن با ناملایمات به امید روزی شیرین همگی بر فنا رفته بود و نصایح معلمین از اول دبستان تا کنون برای من و دوستان هم کلاسی ام منجر به بسته شدن راه دستیابی ام به یک زندگی آرمانی که نه حتی معمولی شده بود.
اندیشه هایم بعد از عمری در پی علم و دانش بودن در مقایسه با تعدادی از دوستانم که از همان اوایل قید درس را زده بودند همگی تباه شده بود.
یکی از اصول مهم زندگی که در مورد من و دوستانم اصلا مصداق ندارد این است که برای رسیدن به هر چیز یا هدفی باید یک تاوانی بدهی؛ما تمام این سه دهه ی عمر خود را تاوان دادیم اما هرگز به هدف و چیزی که خواستیم نرسیدیم.
قسمت دردآور سرگذشت من و دیگر بچه های مدرسه شهید غلامرضا کدخدایی سراب نای کش این است که هیچ یک از ما توان بازآوری و بازگشت به گذشته را نداریم تا با استدلال ها و نظریه های منطبق با واقعیات جامعه محل زندگی خود؛ چارچوبی واقع بینانه برای رسیدن به آینده تعریف و ترسیم کنیم.
چارچوبی که نه در آن کودکیمان گم گردد و نه کمر پدرانمان در زیر کارهای سنگین برای آسایش و ساختن آینده ی دروغین ما خم گردد.
آرزوی های ما به یکباره بر باد رفتند و قصه ی پردرد پدر و مادران بیچاره در مقابل این خشونت زندگی فقط در یک چیز خلاصه شده و به گوش می رسید«سکوت»
شاید بتوان با سکوت انتقام خیلی از چیزها همچون عمر تباه شده ی ما را از روزگار گرفت و ریشه بی عدالتی ها را خشکانید











